دسته‌بندی نشده

نعمت بزرگی به نام سانسورچی درونی

 (فروید همه‌مان را لو داده است!)

آدم‌ها خودشان را سانسور می‌کنند و این اصلا هم چیز بدی نیست. این جمله شاید یکی از اساسی‌ترین چیزهایی باشد که از زیگموند فروید یاد گرفته‌ام. فروید در ادامه دو فیلسوف بزرگی که متاثر از آن‌ها بود (شوپنهاور و نیچه، هر چند به اولی هیچ وقت اقرار نکرد)، با پُتک بزرگی به جان تصور اغراق شده‌ای افتاد که آدمی از خودش داشت. فروید نشان داد که انسان آن موجود واحد و یک‌دستی نیست که خودش تصور می‌کند. و نشان داد که چطور عواملی مخفی، پشت صحنه آگاهی بشری، جریان را مدیریت می‌کنند. قضیه سانسور خود یا خودسانسوری البته چیزی نیست که آدمی همیشه از روی عمد و اطلاع و آگاهی مشغول آن باشد. ولی با کمی خود کاوی می‌توانیم به حضورش اعتراف کنیم. مثلا به فکرها و احساس‌ها و نیت‌ها و خواسته‌ها و تصورهای مختلفی که از یک شخص مهم در زندگی‌تان در ذهن داشته‌اید فکر کنید. حالا تصور کنید اگر قرار بود همه آن‌ها را به او می‌گفتید، بدون سانسور، بدون تعارف. به نظرتان رابطه‌تان چه شکلی می‌شد؟ مطمئن باشید رابطه یا به کل نابود می‌شد یا دیگر به شکل سابق و قبلی برنمی‌گشت. برای همین است که فروید نه فقط در ابعاد ارتباطی، که در کل ساخت تمدن، سانسور را ضروری و لازم می‌دانست. اما خب این سانسور همیشه هم کارش را درست و کامل انجام نمی‌دهد. گاهی چیزهایی که در واقعیت درونی جریان دارد، از زیر دست سانسورچی روان ما می‌گریزد و به بیرون درز می‌کند. اصطلاحی که بیشترین نزدیکی با این مفهوم را دارد “بازداریی زدایی” است. یعنی حالتی که عوامل بازدارنده (همان سانسور) به حالت تعلیق درمی‌آیند. در مورد ارتباط‌های بین‌فردی به گمان‌ام در دو حالت این موضوع بیشترین امکان رخ دادن را دارد: در شوخی‌ها و در حین عصبانیت‌های شدید. دقت کرده باشید ما در این دو حالت ممکن است به شدت موجب رنج دیگری شویم. ممکن است حرف‌هایی بزنیم که در حالت عادی امکان نداشت آن‌ها را به زبان بیاوریم. و خب، بیایید روراست باشیم، اگر به چنین لحظاتی فکر کنیم، می‌فهمیم بیشتر چیزهایی که به شوخی یا حین عصبانیت گفته‌ایم، چیزهایی بوده‌اند که بارها و بارها بهشان فکر کرده‌ایم. مثلا در درون‌مان بارها به دماغ بدفرم فلان دوست‌مان خندیده‌ایم و او را بابت خود را زیبا پنداشتن‌اش حسابی تحقیر کرده‌ایم. اما موقع شوخی، اگر قرار باشد او را سوژه کنیم چه چیزی بهتر از دماغ بدفرم و توهم خود زیبا پنداری‌اش! یا وقت‌هایی که به شدت عصبانی بوده‌ایم. آن‌جور وقت‌ها چیزی که در ما رخ داده به نوعی بیرون ریختن همه چیزهایی بوده که در ما وجود داشته، اما تا آن موقع بهشان (گیرم در حالتی ناهشیار و غیرارادی) مجال بروز و ظهور نداده‌ایم. خلاصه که به نظرم عیار هر رابطه‌ای و عیار هر شخصیتی، به این ربط پیدا می‌کند که احتمال رخ‌دادن چنین حالتی از بازداریی زدایی با چه سهولت یا دشواری‌ای در او ممکن است که اتفاق بیفتد. احتمالا با این نقل قول از فروید در شبکه‌های اجتماعی مواجه شده‌اید: «وسعت شخصیت هر فرد توسط بزرگی مشکلی که می‌تواند او را از حالت منطقی خارج کند، تعریف می‌شود.» نمی‌دانم این جمله واقعا از فروید بوده یا به او نسبت داده شده است. در مورد ترجمه درست‌اش هم نمی‌شود خاطرجمع بود. چون مخصوصا اصطلاح وسعت شخصیت به شدت گنگ و مبهم است. اما من با معنای تلویحی جمله موافقم، خیلی زیاد. تجربه جالبی البته نیست، اما اگر خواستید بدانید آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباط هستید و ممکن است برای‌تان سخت عزیز و مهم باشند، در آن عمق درونی و آن پشت صحنه‌های چیزهایی که نسبت به شما ابراز می‌کنند، چه برداشت‌ها و استنباط‌ها و فکرها و خیال‌های دارند، به شوخی و عصبانیت‌شان و به حرف‌هایی که آن لحظه‌ها می‌زنند و کارهایی که می‌کنند خوب دقت کنید. سانسورچی درونی‌ان آن لحظه رفته است پی کارش. و آن آدم، متاسفانه البته، خود واقعی ِ واقعی خودش است! و البته مواظب لحظه‌های بازداریی‌زدایی خودمان هم باشیم. مواظب حرف‌هایی که می‌زنیم باشیم. حرف باد هوا نیست. گاهی یک جمله در آن لحظه‌ها، می‌تواند بازتاب عمیق‌ترین و صادقانه‌ترین چیزهایی باشد که همیشه از گفتن و ابراز آن طفره رفته‌ایم! گاهی آدم مقابل‌مان با جمله “جدی نبود، شوخی کردم” یا ” من عصبانی بودم، نمی‌دونستم چی دارم می‌گم” مجاب نمی‌شود. فروید همه‌مان را لو داده است! آدم‌ها ممکن است دیگر فریب چنین توجیه‌هایی را نخورند. و در آخر سانسورچی درون لزوما چیز بدی هم نیست. قدرش را بدانیم. وگرنه همه‌مان تنها می‌ماندیم، سخت تنها!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن