دسته‌بندی نشده

بازی ادامه دارد پسرم!

توی تصور و خیالات من بودیم. رفتیم و نشستیم روی پله‌ی یک ساختمان، کنار یک خیابان شلوغ. جای دنجی بود. بعد از تماس آن روز عصر تو از خانه‌بازی بود. که گفتی بیایید دنبال‌ام، چون هم‌بازی محبوب‌ات با کس دیگری بازی می‌کرد. گفته بودی: حالم خیلی بده، بیایید دنبال‌ام. نشد که بیایم. ولی بعد توی عالم خیال آمدم دنبال‌ات. رفتیم و دور شدیم. روی پله‌ی ساختمانی نشستیم و زُل زدیم به خیابان، به شلوغی‌اش، به آدم‌های که می‌گذشتند و می‌رفتند. هیچ‌کس حواس‌اش به ما نبود. توی خیالات من جایی که نشسته بودیم دنج و ساکت بود. و حرف زدیم.

– بابا؟ همیشه این همه درد داره؟

– چی بابا؟

– دیدن همبازی‌ات وقتی دیگه تو رو ترجیح نمی‌ده.

– آره بابا. همیشه. از الان تا آخر پیرترین سنی که ممکنه داشته باشی.

با حیرت برگشتی و نگاه‌ام کردی. با گلوله‌های اشکی که برای سرازیر نشدن‌شان التماس می‌کردم، نگاه‌ات کردم. مگر تا پیرترین سن هم بازی ادامه خواهد داشت؟ نمی‌دانستی. توی خیال من انتظار داشتی اینجور چیزها بمانند وسط بچه‌گی. که این دردها و رنج‌ها فقط برای کودکی باشد. که وقتی بزرگ شدی اوضاع خیلی فرق کرده است.

 انگار دلت نمی‌خواست باور کنی بازی بعد کودکی هم ادامه دارد. انگار دلت نمی‌خواست قبول کنی که  زمین بازی عوض خواهد شد. که قوانین بی‌رحمانه‌تر خواهند شد. که ضرر و آسیب، نه در حد ناز کردن و طاقچه بالا گذاشتن همبازی محبوب آن‌روزت، که به قصد تکه‌پاره کردن همه وجودت قوی‌تر و وحشی‌تر خواهند شد. که آدم‌ها صاف توی چشم‌های تو زُل خواهند زد و بعد با لبخند ملیحی به لب، همه جان‌ات را آتش خواهند زد. که زندگی گاهی محکم‌ترین سیلی‌هایش را خواهد سپرد به کسانی که ازشان هیچ انتظارش را نداشته‌ای و دم گوش‌شان خواهد گفت: برو بزن، کاریت نباشه. محکم. ببینم چکار می‌کنی ها!

– بابا؟ چرا حال من این همه بده؟

– حق داری بابا. حق داری پسرم.

چه چیزی داشتم بگویم مگر؟ توی خیال‌ام بودی، قبول! ولی همان‌جا هم فقط شش سالت بود. چطور می‌توانستم بگویم مساله‌ی رنج تو، تنها ماندن و از بازی آن‌ها بیرون شدن نبود فقط؟ چطور می‌توانست بگویم آن‌جور وقت‌ها آدم احساس می‌کند دارد ناپدید می‌شود. انگار هویت‌اش را به رسمیت نشناخته باشند. انگار بگویند «تو دیگه نیستی، ببین، نیستی. من که نمی‌بینمت. مگه نه فلانی؟ ما اونُ نمی‌بینیم، مگه نه؟» انگار روح آدم را به زور بتپانند توی دستگاه چرخ گوشت، چیزی که بیرون خواهد آمد، چیزی اضافه یا کم ندارد، اما دیگر آن روح قبلی آدم نیست. انگار آدم را عین یک کاغذ توی مشت‌شان فشار دهند، بعد صاف کنند و بگویند: طوری نشده، عین روزش اولش شد. بیا!

– بابا؟ بدتر از اینم هست یعنی؟

– هر دردی برای خودش بدترینه بابا. چطور جرات داشتم بگویم بدتر از اینکه از بازی کنارت بگذارند، لحظه‌ای است که با شوق و ذوق تمام، با همه وجودت داری بازی می‌کنی ولی یکهو می‌فهمی توی بازی دیگری هستی، که همه خبر دارند الا تو، که بازی در واقع بازی خوردن توست، که سوژه در اصل خود توئی؟ چطور جرات داشتم آن لحظه‌های تلخ، وعده‌ی تلخی بیشتری در آینده برایت بدهم؟

-بابا؟ حالم خوب میشه؟

-آره بابا. به زودی خوب میشی. به زودی.

چطور می‌توانستم برایت توضیح بدهم که جای عجیب ماجرا همین‌جاست که آدم‌ها اینطور رنج و عذاب می‌دهند ولی برای تسکین همان رنج و عذاب باز به خودشان نیاز داریم. که دردی که را که یک انسان یا چند نفرشان باعث‌اش شده‌اند، آدمی یا آدمهایی دیگر می‌توانند تسکین بدهند و یا حتا درمان کنند. که این شاید عجیب‌ترین چیز انسانی ما باشد. چطور می‌توانستم توضیح بدهم که آدمی برای برگشتن و سرپا ایستادن، مجبور است کسی را گیر بیاورد. کسی که لااقل بشود برایش تعریف کند که چه بر سرش آمده.

دست گذاشتم روی شانه‌ات. سرت را تکیه دادی به من. هر دو آرام شروع کردیم به اشک ریختن و زُل زدیم به خیابان شلوغ و آدم‌هایش.

سعید صدقی –  شهریور ۱۴۰۰

سعید صدقی

مدیر وب سایت. کارشناس ارشد روانشناسی عمومی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن